مشاهده
کودکیمان (1)
و من که چینوچروکهای دست مادرم را بر روی پیشانیام در خواب و بیداری حس میکردم و میشنیدم صدای نگران پدرم را. " ثوری جان، صورتش قرمز شده، تب نداره؟" هم ادامه لمس دستان مادرم را میخواستم و همصدای نوازشگونه پدرم را. اصلاً برای همین آمده بودم. چمدانم را که پر از خاطرات رنگورورفته کودکیم بود با خود آورده بودم به امیدی که گردوغبار نشسته بر رویشان را پاک …