و من که چینوچروکهای دست مادرم را بر روی پیشانیام در خواب و بیداری حس میکردم و میشنیدم صدای نگران پدرم را.
" ثوری جان، صورتش قرمز شده، تب نداره؟"
هم ادامه لمس دستان مادرم را میخواستم و همصدای نوازشگونه پدرم را. اصلاً برای همین آمده بودم. چمدانم را که پر از خاطرات رنگورورفته کودکیم بود با خود آورده بودم به امیدی که گردوغبار نشسته بر رویشان را پاک کنم و دوباره رنگ و رویشان برگردد و بتوانم دوباره کودکیم را زندگی کنم، پس همچنان در همان حالت خواب و بیداری ماندم.
«یه زنگ به سمیرا بزن، حتماً خبر داره»
سمیرا تنها خواهر و کوچکترین عضو خانواده ما بود. از همه چیز و همهکس تا جایی که میتوانست و میخواست خبر داشت. مهربان، دلسوز و خانواده جمع کن بود. دقیقاً معنای کلمه خواهر را به معنای واقعیاش در ذهن همه ما تداعی میکرد. دوستداشتنی بود و پر انرژی که این انرژی زیادش جاهایی خانواده را تا مرز انفجار پیش میبرد. به سرووضع خود، همسر و بچههایش بیشتر از امور خانهداریاش اهمیت میداد. ظرف شستن و تمیزکاری خانه را دوست نداشت. نه نظم داشت و نه بینظم بود، یکجور خاصی به زندگی نگاه میکرد که انگاری دنیا میبایست او را تحمل کند نه وی دنیا را، من کلمه درستی برای این حالت خاص او پیدا نکردم. از تنبلیاش در رتقوفتق امور خانه که بگذریم و با دیده اغماض به سروکله زدنش به امور تربیتی فرزندانش نگاهی بیندازیم مسلماً نمره خوبی میگرفت. او نگین پرطمطراق خانه ما بود.
«سلام سمیرا، جعفر اومده»
«کجا مامان، سبزوار؟ برای چی؟»
«اره، نمی دونم، چیزی شده سمیرا؟ چرا تنها؟ چرا این موقع روز؟ ساعت چند حرکت کرده که الان رسیده»
«نمی دونم به خدا، الان کجاست؟»
«روی تراس گرفته خوابیده، فقط گفت؛ خستهام میرم روی تراس بخوابم و میشه ظهر قورمه سبزی درست کنی، فقط همین»
«میخواستم به ستاره زنگ بزنم، بابات گفت، ولش کن. از خواب که بیدار شد ازش میپرسیم»
«بزار من به کیانا زنگ بزنم مامان، شاید بدونه. فکر نکنم چیزی شده باشه چون من دیروز با ستاره حرف زدم اگه اتفاقی افتاده بود حتماً به هم میگفت»
«باشه مامان، فقط خبر بدی»
میدانستم تا ظهر نشده پدرم همه چیز را میفهمد. رؤیای روی تراس خوابیدن و ستارهها را بالای سرم دیدن همیشه برایم جذاب و حیرتانگیز بود. تا میتوانستم و ذهنم توان داشت خیالبافی میکرد. خیالبافی از نوع مخصوص کودکی، بدون ترس، بدون خجالت، بدون انتها و محدودیت، افسارش همیشه دست خودش بود و من را تا ناکجاآبادش میبرد. الان روی تراس بودم. ساعت 7 صبح بود. از ستارهها خبری نبود؛ ولی غیر از آن همه چیز بود.
نمیدانم چه حکمتی است خوابیدن در خانه پدری آن هم بعد از مدتها و یادآوری تکتک خاطرات، آن هم بهصورت فشرده، مو لای درزش نمیرود. صدا و تصویر تمام اعضای خانواده در ذهنم مدام در حال رفتوآمد بود. خیالبافی مجال خوابیدن را از من گرفته بود؛ ولی آن چه من را آگاهی میداد، حس و حال خانه پدریام بود و نه چیز دیگر. زمان و مکان را در همان لحظه و همان مکان حس میکردم و این چیزی نبود که تجربهاش در جای دیگر آسان باشد.
هنوز هم در خیالم با رضا سر لباسهایمان جنگ و دعوا داشتیم. مهدی بعد از آمدن از نانوایی و گرفتن نان تازه برای مادرم، خودش را لوس میکرد. هادی یکگوشه با گربهاش ورمیرفت و حامد در حال غرزدن به مادرم بود برای دیر خوردن صبحانهاش. سمیرا اما فرق داشت یکییکدانه پدر و مادرم بود، هر کاری دوست داشت میکرد بدون اینکه مؤاخذه شود. خودش میگفت تمام شما بچهها یک طرف، سمیرا یک طرف. اصلاً قرار نبود اینهمه خانواده ما پر جمعیت باشد مامانم میگفت از رضا به بعد، پدرت فقط دختر میخواست و سه برادر بعدی از صدقهسری سمیرا هستند.
ساعت 10 صبح بود و آن چه بیدارم کرد بوی مست کننده قورمه سبزی مادرم بود. عطر غذای او همیشه من را مدهوش خودش می کرد. آن هم قورمه سبزی که مادرم تخصص ویژه ای در پختن آن داشت. نمی دانم شما یادتان هست یا نه، یا حداقل جایی خوانده اید که مادرها، آن روزها پختن غذای شان را از صبح خیلی زود شروع می کردند و بوی پیاز داغ و سبزی سرخ کرده از همان ابتدای صبح در خانه پراکنده بود و البته چیزی بدی هم نبود که امروزی ها خوششان نمی آید و سعی می کنند از خانه که بیرون می آیند حتما بوی غذا ندهند. در گذشته ها ی نه چندان دور بوی و عطر غذا بود که ما را سیر می کرد نه حجم آن، و آنچه ما را به خانه می کشاند، مسلما همین بو و عطر غذا و نشستن سرسفره و دسته جمعی خوردن بود.
چشم که باز کردم تمامِ خودم را در حیاط خانهمان یافتم. شلوار ماماندوز و دمپایی پلاستیکی بزرگتر از پایم همیشه با ما همراه بود.
«بیدار شدی»
«سلام بابا، اره خیلی خسته بودم. هوا که روشن شد حرکت کردم»
«حالا چه عجلهای پسر جان، دنبالت که نکرده بودند»
صدای مادرم که همیشه اینجور مواقع پدرم را صدا میکرد که زیاد وارد جزئیات نشود من را از پاسخ سؤالهای چالشی پدرم رهانید.
«پاشو دست و صورتت رو بشور تا صبحانه برات بیارم»
«نه مامان میل ندارم. ظهره دیگه، یه دفعهای نهار میخورم»
احساس خوبی داشتم. ستاره خودش به مامانم زنگزده بود و خیالش را راحت کرده بود که اتفاق خاصی نیفتاده است.
«چیزی نشده مامان جان، گفت خلقم تنگه، گفتم چند روز برو سبزوار، حال و هوات عوض بشه»
«پس خیالم راحت باشه، از صبح کلی فکر و خیال کردم عزیزم»
«خیال تون راحتِ راحت باشه مامان جان، فقط یه مدتی بهانه می گیره و خلقش تنگ بود، همین»
بزرگشدن با یک سری اصول تربیتی که مختص زمان خودش است و بزرگ کردن بچههایت با اصول زمان خودشان، کلاف سردرگمی است که باز کردنش همیشه عذابآور و خستهکننده است. نمیدانم کی و چه وقت باید بچهها از تجربه بزرگترها استفاده کنند، اصلاً باید این کار را انجام بدهند یا نه؟
اینکه حرفم را بچهها نمیفهمند، عذابم میدهد. اینکه نمیتوانم بهزور هم چیزی را به بچهها بقبولانم هم همینطور، چون دیگر دوره اینجور تربیتکردن و البته تربیتپذیری گذشته است. اینکه نمیتوانم با استفاده از تجربههای خودم آینده را برای بچههایم ترسیم کنم تا آنها بتوانند درست برای خودشان مسیر مشخص کنند هم عذابآور است و این شاید نهتنها مشکل من، بلکه مشکل تمام پدر و مادرهای هم دوره من باشد. اینها همه یک طرف نگهداشتن روابط زناشویی در یک سطح منطقی هم یک طرف.
دیروز که سر نهار دوباره موضوعی پیش آمد که باعث شد بچهها و حتی مادرشان علیه من متحد بشوند و حرفشان را یکی کنند که دیگر زمان نصیحت و پند و اندرزهای اینچنینی گذشته است، حسابی پکرم کرد.
نمیفهمم باید بعدازاین مشاجره یا بهتر بگم مکالمههای نهچندان مهربانانه، دلخور میبودم یا نه ولی دیگر نتوانستم از فکرش بیرون بیایم. به این فکر میکردم که اگر پدر و مادرم به من چنین مشاورهای میدادند و من مخاطبشان بودم چیکار میکردم.
«ستاره بیداری؟»
«اره بیدارم، چطورمگه؟»
«می خوام چند روزی برم سبزوار»
«اگه از بابت ظهر ناراحتی که...»
«نه می خوام برم چند روزی حال و هوایی عوض کنم و...»
«خوب برو، کی میخوای بری؟»
«الان، ساکم رو بستم»
«دیونه شدی، ساعت 4 صبح، مگه دنبالت کردند»
واقعاً احساس میکردم هر چه زودتر باید برای اینهمه سؤال در ذهنم جواب پیدا کنم و انگاری همه این سؤالات دنبالم میکردند و من باید یک پناهگاه امن پیدا میکردم و این پناهگاه خانه کودکیم بود.
تصور هر چیزی از کودکیم خندهای بر روی لبانم میگذاشت، در دلم غوغایی بود. حجم تخیلاتم را نمیتوانستم کنترل کنم. "آخه بزارید یکییکی، چرا اینهمه عجله من حالا حالاها هستم".
اولین کاری که دوست داشتم انجام بدم رفتن توی کوچه بود، نه با لباس رسمی، بلکه با همان شلوار ماماندوز و دمپایی پلاستیکی بزرگتر که معمولاً تمام انگشتانم از جلو دمپایی بیرون میزدند. دقیقاً به همان وضع قدیم، اصلاً آمده بودم که مثل کودکیم باشم. در حیاط را که باز کردم چیزی از آن زمان ندیدم به جز یافتن حس کودکیم. خانهها خراب شده بود و از قد بالا رفته بودند، گردوخاکی نبود که شلوارم را کثیف کند. همه زمینها آسفالت شده بود. از سروصدای بچهها هم خبری نبود. "مگه الان چه فصلیه؟ الان کی میشه بهوقت آن زمان؟ چرا بچهها بیرون نیستند؟ تابستون، این ساعت ظهر، کسی توی کوچه نباشه؟ صدای گاری بابای زری رو نمیشنوم. اصلاً خودش کجاست باید برم ببینمش".
نمیدانم تا کجای کوچهپسکوچه محلهمان با همان ریخت و لباس رفتم. همه من را یکجور دیگر نگاه میکردند، دلم بچگی میخواست. یک فضای بدون استرس و فشار و مسئولیت. من خودم را کودک همان دوره میخواستم، نه مرد ۵۶ساله امروز، بدون هیچگونه ترس و خجالتی ولی انگاری همه چیز عوض شده است.
ادامه دارد...